Close

بازیابی رمز عبور فراموش شده


تمام اشعار وحشی بافقی

ارسال گزارش

آخرین کاربران

(9)
amir2013
1 سال و 9 ماه و 2 روز و 17 ساعت و 44 دقيقه قبل

بازدید

اشعار وحشی بافقی
11 پست · گروه عمومي · شناسه‌: 65

ارسال به اشعار وحشی بافقی

YΣKƬΛ►ραяαzιт
Yekta_Pink

♥"شرح پریشانی من"♥ (پست 1)

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید*
داستان غم پنهانی من گوش کنید*
قصه بی سروسامانی من گوش کنید*
گفت و گوی من وحیرانی من گوش کنید*
شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی؟*
سوختم سوختم این راز نهفتن تاکی؟*
روزگاری من ودل ساکن کویی بودیم*
ساکن کوی بت عربده جویی بودیم*
دین ودل باخته دیوانه رویی بودیم*
کس در آن سلسله غیر از من ودل بند نبود*
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود*


ಠ益ಠ
hamid

غزل ۱۱
بار فراق بستم و ، جز پای خویش را



بار فراق بستم و ، جز پای خویش را
کردم وداع جملهٔ اعضای خویش را

گویی هزار بند گران پاره می کنم
هر گام پای بادیه پیمای خویش را

در زیر پای رفتنم الماس پاره ساخت
هجر تو سنگریزهٔ صحرای خویش را

هر جا روم ز کوی تو سر بر زمین زنم
نفرین کنم ارادهٔ بیجای خویش را

عمر ابد ز عهده نمی آیدش برون
نازم عقوبت شب یلدای خویش را

وحشی مجال نطق تو در بزم وصل نیست
طی کن بساط عرض تمنای خویش را


ಠ益ಠ
hamid

غزل شماره: 10

نبود طلوع از برج ما، آن ماه مهر افروز را

نبود طلوع از برج ما، آن ماه مهر افروز را
تغییر طالع چون کنم این اختر بد روز را

کی باشد از تو طالعم کاین بخت اختر سوخته
گرداند از تأثیر خود ، سد اختر فیروز را


دل رام دستت شد ولی بر وی میفشان آستین
ترسم که ناگه رم دهی این مرغ دست آموز را


بر جیب صبرم پنجه زد عشقی، گریبان پاره کن
افتاده کاری بس عجب دست گریبان دوز را


کم باد این فارغ دلی کو سد تمنا می*کند
سد بار گردم گرد سر عشق تمناسوز را


با آنکه روز وصل او دانم که شوقم می*کشد
ندهم به سد عمر ابد یک ساعت آن روز را


وحشی فراغت می*کند کز دولت انبوه تو
سد خانه پر اسباب شد جان ملال اندوز را


ಠ益ಠ
hamid

غزل شماره 8

خیز و به ناز جلوه ده قامت دلنواز را

.................................................. .................................................. ............................

خیز و به ناز جلوه ده قامت دلنواز را

چون قد خود بلند کن پایهٔ قدر ناز را


عشوه پرست من بیا، می زده مست و کف زنان

حسن تو پرده گو بدر پردگیان راز را


عرض فروغ چون دهد مشعلهٔ جمال تو

قصه به کوتهی کشد شمع زبان دراز را


آن مژه کشت عالمی تا به کرشمه نصب شد

وای اگر عمل دهی چشم کرشمه ساز را


نیمکش تغافلم کار تمام ناشده

نیم نظر اجازه ده نرگس نیم باز را


وعدهٔ جلوه چون دهی قدوهٔ اهل صومعه

در ره انتظار تو فوت کند نماز را


وحشیم و جریده رو کعبهٔ عشق مقصدم

بدرقه اشک و آه من قافلهٔ نیاز را


ಠ益ಠ
hamid

غزل شماره 7
طی زمان کن ای فلک ، مژده ی وصل یار را


طی زمان کن ای فلک ، مژده ی وصل یار را
پاره ای از میان ببر این شب انتظار را

شد به گمان دیدنی، عمر تمام و ، من همان
چشم به ره نشانده ام جان امیدوار را

هم تو مگر پیاله ای، بخشی از آن می کهن
ور نه شراب دیگری نشکند این خمار را

شد ز تو زهر خوردنم مایه ی رشک عالمی
بسکه به ذوق می کشم این می ناگوار را

نیم شرر ز عشق بس تا ز زمین عافیت
دود بر آسمان رسد خرمن اعتبار را

وحشی اگر تو عاشقی کو نفس تورا اثر
هست نشانه ای دگر سینه ی داغدار را


ಠ益ಠ
hamid

غزل شماره 6

من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را

.................................................. .................................................. ..........

من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را

به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را


نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل

به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را


چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم

که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را


گر این وضع است می ترسم که با چندین وفاداری

شود لازم که پیشت وانمایم بیوفا خود را


چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه می داری

نمی بایست کرد اول به این حرف آشنا خود را


ببین وحشی که در خوناب حسرت ماند پا در گل

کسی کو بگذراندی تشنه از آب بقا خود را


ಠ益ಠ
hamid

غزل شماره5
تازه شد آوازهٔ خوبی ، گلستان ترا

تازه شد آوازهٔ خوبی ، گلستان ترا
نغمه سنج نو، مبارک باد، بستان ترا


خوان زیبایی به نعمتهای ناز آراست، حسن
نعمت این خوان گوارا باد مهمان ترا

مدعی خوش کرد محکم در میان دامان سعی
فرصتش بادا که گیرد سخت دامان ترا

باد، پیمان تو با اغیار یارب استوار
گرچه امکان درستی نیست پیمان ترا

صد چو وحشی بستهٔ زنجیر عشقت شد ز نو
بعد از این گنجایش ما نیست زندان ترا


ಠ益ಠ
hamid

غزل شماره 4

چند به دل فرو خورم این تف سینه تاب را

در ته دوزخ افکنم جان پر اضطراب را


تافته عشق دوزخی ز اهل نصیحت اندرو

بر من و دل گماشته سد ملک عذاب را


شوق ، به تازیانه گر دست بدین نمط زند

زود سبک عنان کند صبر گران رکاب را


آنکه خدنگ نیمکش می خورم از تغافلش

کاش تمام کش کند نیمکش عتاب را


خیل خیال کیست این کز در چشمخانه ها

می کشد اینچنین برون خلوتیان خواب را


می جهد آهم از درون پاس جمال دار، هان

صرصر ما نگون کند مشعل آفتاب را


وحشی و اشک حسرت و تف هوای بادیه

آب ز چشم تر بود ره سپر سراب را


ಠ益ಠ
hamid

غزل شماره ی3 راندی ز نظر، چشم بلا دیدهٔ ما را






این چشم کجا بود ز تو، دیدهٔ ما را

سنگی نفتد این طرف از گوشهٔ آن بام

این بخت نباشد سر شوریدهٔ ما را

مردیم به آن چشمهٔ حیوان که رساند

شرح عطش سینهٔ تفسیدهٔ ما را

فریاد ز بد بازی دوری که برافشاند

این عرصهٔ شطرنج فرو چیدهٔ ما را

هجران کسی، کرد به یک سیلی غم کور

چشم دل از تیغ نترسیدهٔ ما را

ما شعلهٔ شوق تو به صد حیله نشاندیم

دامن مزن این آتش پوشیدهٔ ما را

ناگاه به باغ تو خزانی بفرستند

خرسند کن از خود دل رنجیدهٔ ما را

با اشک فرو ریخت ستمهای تو وحشی

پاشید نمک، جان خراشیدهٔ ما را


ಠ益ಠ
hamid

غزل شماره دو

کشیده عشق در زنجیر، جان ناشکیبا را

نهاده کار صعبی پیش، صبر بند فرسا را


توام سررشته داری، گر پرم سوی تو معذورم

که در دست اختیاری نیست مرغ بند بر پا را


من از کافرنهادیهای عشق ، این رشک می بینم

که با یعقوب هم خصمی بود جان زلیخا را


به گنجشگان میالا دام خود، خواهم چنان باشی

که استغنا زنی ، گر بینی اندر دام ، عنقا را


اگر دانی چو مرغان در هوای دامگه داری

ز دام خود به صحرا افکنی، اول دل ما را


نصیحت اینهمه در پرده ، با آن طور خودرایی

مگر وحشی نمی داند، زبان رمز و ایما را