Close

بازیابی رمز عبور فراموش شده


داستان های کوتاه زیبا و پندآموز

ارسال گزارش

آخرین کاربران

(6)
saboteur
9 ماه و 22 روز و 8 ساعت و 26 دقيقه قبل
aom
2 سال و 2 ماه و 13 روز و 5 ساعت و 41 دقيقه قبل

بازدید

داستانک
29 پست · گروه عمومي · شناسه‌: 53

ارسال به داستانک

aom
aom

جانی ساعت ۲ از محل کارش خارج شد و چون نیم ساعت وقت داشت تا به محل کار دوستش برود،
تصمیم گرفت با همان یک دلاری که در جیب داشت ناهار ارزان قیمتی بخورد و راهی شرکت شود.
چند رستوران گران قیمت را رد کرد تا به رستورانی رسید که روی در آن نوشته شده بود: ”ناهار همراه نوشیدنی فقط یک دلار”.
جانی معطل نکرد، داخل رستوران شد و یک پرس اسپاگتی و یک نوشابه برداشت و سر میز نشست.
گارسون برایش دو نوع سوپ، سالاد، سیب زمینی سرخ کرده، نوشابه اضافه، بستنی و دو نوع دسر آور
و به اعتراض جانی توجهی نکرد که گفت: ”ولی من این غذاها رو سفارش ندادم.”
گارسون که رفت جانی شانه ای بالا انداخت و گفت: ”خودشان می فهمند که من نخوردم!”

اما جانی موقعی فهمید که این شیوه آن رستوران برای کلاهبرداری است که رفت جلو صندوق
و متصدی رستوران پول همه غذاها رو حساب کرد و گفت ۱۵ دلار و ۱۰ سنت.
جانی معترض شد: ”ولی من هیچ کدوم رو نخوردم!” و مرد پاسخ داد ”ما آوردیم، می خواستین بخورین!”
جانی که خودش ختم زرنگ های روزگار بود، سری تکان داد و یک سکه ۱۰ سنتی روی پیشخوان گذاشت
و وقتی متصدی اعتراض کرد، گفت:


aom
aom

مسافـر افتضـاح!
(این ماجرا در خطوط هوایی TAM اتفاق افتاده)

یک زن تقریباً پنجاه ساله ی سفید پوست به صندلی اش رسید و دید مسافر کنارش یک مرد ساهپوست است، با لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کرد.
مهماندار از او پرسید: "مشکل چیه خانم؟"
زن سفید پوست گفت: "نمی توانی ببینی؟ به من صندلی ای داده شده که کنار یک مرد سیاهپوست است، من نمی توانم کنارش بنشینم، شما باید صندلی مرا عوض کنید!"
مهماندار گفت: "خانم لطفاً آروم باشید، متاسفانه تمامی صندلی ها پر هستند، اما من دوباره چک می کنم ببینم صندلی خالی پیدا می شود یا نه"
مهماندار رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت: "خانم، همانطور که گفتم تمامی صندلی ها در این قسمت اقتصادی پر هستند، من با کاپیتان هم صحبت کردم و او تایید کرد که تمامی صندلی ها در دسته اقتصادی پر هستند، ما تنها صندلی خالی در قسمت درجه یک داریم"...


aom
aom

پاسخ دکتر حسابی

یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت: شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم. می خواهم در روستایمان معلم شوم.
دکتر جواب داد: تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا، نخواهد موشک هوا کند!


aom
aom

می گویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود می پرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر می فهمند حکومت کنم؟
یکی از مشاوران می گوید: « کتابهایشان را بسوزان، بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجا.وز کنند »
اما یکی دیگر از مشاوران پاسخ می دهد: « نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمی فهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار و آنها را که می فهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد...».


aom
aom

سه ســروِ تاریخ ایران ( پارت ، پار.س و ماد ) روزی که "هووَخشتره" پادشاه ایران زمین دروازه شهر "آشور" را فرو افکند و دودمان ستمگر آنها را پایان داد و پای در آن نهاد دستور دارد سه درخت سرو در جلوی دروازه شهر بکارند به یاد اتحاد تاریخی که با کمک جد بزرگش دیاکو بین سه تبار ایران زمین (پارت، پار.س و ماد) برقرار شد و نخستین دودمان کاملا ایرانی به نام "ماد" شکل گرفت. این سه درخت پس از غریب به هزار و سیصد سال همچنان سبز بودند و شاخه هایشان چنان به هم گره خورده بود که گویی یک درخت هستند. وقتی مشاور "ابوجعفر منصور" خلیفه عباسی و قاتل ابومسلم خراسانی به او از علت کاشت این سه درخت گفت، منصور ضد ایرانی همانجا دستور سوزاندن آن سه درخت را داد. آن روز منصور به اطرافیانش گفت: ابومسلم را کشتم تا ایرانیان کمر راست نکنند و اگر این سه درخت و تبار دوباره به هم گره بخورند دیگر فرمانبردار هیچ خلیفه یی نخواهند بود. غرور و خونخواری منصور را کور کرده بود او فکر می کرد ایران با این کارها دوباره جان نمی گیرد


aom
aom

چـه میکنیـد!

مدير: خانم اگه ميخواي اسم دخترت رو بنويسي بايد 150 هزار تومن بريزي به حساب همياري...
زن: مگه اينجا مدرسه دولتي نيست!؟
- اگه دولتي نبود که ميگفتم يک ميليون تومن بريز!!
زن: آقا.. آخه مدارس دولتي نبايد شهريه بگيرن!
- اينکه شهريه نيست، اسمش همياريه!
زن: اسمش هر چي هست. تلويزيون گفته به همه مدارس بخشنامه شده که هيچگونه وجهي نميتونن دريافت کنن!
- برو اسم بچت را تو تلويزيون بنويس!! اين قدر هم وقت منو نگير...
زن: آقاي مدير من دو تا بچه يتيم دارم! آخه از کجا بيارم ؟!!
- خانم محترم! وقتي وارد اينجا شدي رو تابلوش نوشته بود يتيم خونه؟!
زن با چشمهاي پراشک منتظر اتوبوس بود که...
اتومبيل مدل بالائي ترمز کرد...


aom
aom

روزي مردي پيش قاضي آمده و گفت: اي قاضي نگهبان دروازه شهر هر بار که من وارد و يا خارج مي شوم مرا به تمسخر مي گيرد و حتي در مقابل نزديکانم دشنامم مي دهد.
قاضي پرسيد چرا اين رفتار را مي کند؟ مگر تو چه کرده ايي؟
آن مرد گفت: هيچ، خود در شگفتم چرا با من چنين مي کند.
قاضي گفت: بيا برويم و خود با لباسي پوشيده در پشت سر شاکي به راه افتاده و به او گفت: به دروازه شو تا ببينم اين نگهبان چگونه است.
به دروازه که رسيدند نگهبان پوزخندي زد و شروع کرد به دشنام گويي و تمسخر آن مرد بيچاره.
قاضي صورت خويش را از زير نقاب بيرون آورد و گفت: مردک مگر مريضي که با رهگذران اينچنين مي کني؟! سپس دستور داد او را گرفته و محبس برده و بر کف پايش صد ضربه شلاق بزنند.
سه روز بعد دستور داد نگهبان را بياورند و رو کرد به او و گفت: مشکل تو با اين مرد در چه بود که هر بار او را مي ديدي ديوانه ميشدي و چنين مي گفتي.
مرد گفت: هيچ!


aom
aom

شاگردی از استاد پرسید: منطق چیست؟
استاد کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد پیش من می آیند.
یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند.
شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟
هر دو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !
استاد گفت : نه ، تمیزه. چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند.
پس چه کسی حمام می کند ؟
حالا پسرها می گویند : تمیزه !
استاد جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.
وباز پرسید : خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟
یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه !
استاد گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد وکثیفه به حمام احتیاج دارد.
خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟
بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو !
استاد این بار توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!
شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیمتشخیص دهیم ؟


aom
aom

روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود،
بیمار شد شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل
کالا در شهر استفاده مى‌کردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد.
زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست
دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت:...
مرا بغل کن.
زن پرسید: چه کار کنم؟
و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد
و کم کم اشک صورتش را خیس نمود.
به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند،
شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم.
زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم.
شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد
که گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن" چقدر احساس خوشبختى را در قلب
همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، بیماری اش را خوب کرده است.


aom
aom

دادستان: در السالوادور چه کار می کردی ؟
چه گوارا: بدنم را برنزه می کردم !
دادستان: پس چرا ساختمان را منهدم کردی ؟
چه گوارا: جلوی آفتابم را گرفته بود... !!!


[از نوشته های « ارنستو چه گوارا » مبارز انقلابی آمریکای جنوبی]